تبليغاتX
گلنار و آیینه

گلنار و آیینه

رمان - رهنورد زریاب

گلنار و آیینه

طرح پشتی ژکفرحسینی

نام كتاب:                گلنار و آيينه

نويسنده:                رهنورد زرياب  r.zaryab@yahoo.com

گونهء اثر:               رمان

طرح روي جلد:        ژکفر حسینی

برگ آرا:                  ذبیح الله رامین

چاپ دوم:               زمستان ۱۳۸۵، انجمن قلم افغانستان، كابل

شماره گان:            یک هزار نسخه

+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 17:53  توسط ژکفر  | 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

آغازِ ماجرا

 

گورستانِ خاموش، در زيرِ مهتابِ چارده شبه آرميده بود. به نظر مي رسيد كه مهي ـ همرنگ نورِ ماه ـ همه جا را فرا گرفته است. قبرها، مثل آدم هاي خستة به خواب رفته، كنار هم دراز كشيده بودند و سنگ هاي قبرها، بعضي راست و بعضي خميده، بالاي سر و پايينِ پاي قبرها، ايستاده بودند. كوه ها و صخره ها، در ميان آن مه همرنگ نورِ ماه، مُبهم و ناشناخته به نظر مي آمدند. بوي دلاويز و خوشايندي همه جا پراگنده بود. شايد بوي گل های  ارغوان بود. فضاي شِگِفت و اسرار آميزي بود ـ مثل فضاي رؤیاها. به هر سو كه مي ديدم، قبر بود و قبر بود و قبر بود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 17:10  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

يك

 

در آن سال ها، در آن سال هايِ دور، من بيست ويك ساله بودم و عادت كرده بودم كه هفتة يك بار بروم به زيارت تميمِ انصار. روزهاي سه شنبه مي رفتم. و هر بار پياده مي رفتم. از كوچه هاي آهنگري و هندوگذر مي گذشتم و به گذرِ خرابات مي رسيدم. بعد، از كنار آرامگاه شاه طاووس عبور مي كردم و به گردنة بالاحصار مي رسيدم. پس از آن، راه باريكي را در پيش مي گرفتم كه در دامنة كوه امتداد داشت و به سوي زيارت تميم مي رفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 17:8  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

دو

 

فرداي آن شب كه به دانشگاه رفتم، الياس را ديدم كه مثل هميشه شاد و خُرّم بود. با الياس از صنف اول مكتب، دوست شده بودم. مكتب را يك جا به پايان رسانيده بوديم و در دانشگاه هم يك جا بوديم. شب ها، غالباً، يا او به خانة ما مي بود يا من در خانة آن ها مي خوابيدم.

مرا كه ديد، آمد و گفت: "فردا شب براي خواهرزاده ام شبِ شش گرفته اند. جايي وعده ندهي و بيايي." و بعد، افزود: "بچه هاي ديگر هم مي آيند."

گفتم: "مبارك باشد. حتماً مي آيم."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 17:6  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

سه

 

همان روز، هنگامي كه خورشيد مي خواست غروب كند، پول هاي ربابه را، با پول هايي كه بُرده بودم، گرفتم و به سوي خانة ربابه رفتم. هوا تاريك شده بود كه به آن جا رسيدم. با رسيدن به آن كوچه، ناگهان، دلم تپيدن گرفت. و با چه شِدّتي مي تپيد. انگار دلم مي خواست بتركد. مي خواست از قفس سينه ام بيرون شود و منفجر گردد. پاهايم توان رفتن نداشتند. مي لرزيدند. سراسر بدنم مي لرزيد. متوجه هيچ چيزي نبودم. هيچ آوازي را نمي شنيدم. چراغ هاي سرِ دروازه هاي كوچه ها بل بل مي كردند و آسمان در قاب مستطيل ديوارهاي دو سوي كوچه، سرمه يي رنگ به نظر مي آمد و بر اين زمينة سُرمه يي رنگ، ستاره ها چشمك مي زدند....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 17:3  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

چهار

 

مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادر من كه گلنار نام داشت، در شهرِ لكنهو در هندوستان زنده گي مي كرد. او رقاصة در بارِ يك مهاراجه بود. اين مهاراجه به رقص و شراب و ساز عشق مي ورزيد. هيچ شب را بدون رقص و شراب و ساز نمي توانست به سر بَرَد. او شيفتة رقصِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ من بود كه گلنار نام داشت.

در آن زمان، گلنار بيست و پنج ساله بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 17:0  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

پنج

 

ربابه خاموش شد. من از حيرت خشك مانده بودم. مثل اين بود كه قصه يي از قصه هاي هزار و يك شب را شنيده باشم. اين قصة گلنار، بسيار زيبا بود و شِگِفت. افسونم كرده بود. گلنار... گلنار... گلنار... اين نام، به نظرم همچون انفجاري از افسانه و راز جلوه مي كرد.

ربابه همچنان خاموش بود. ديدم آرام آرام اشك مي ريزد. هنوز هم سنگ ريزه هاي سپيد سر قبر را نوازش مي كرد. از او پرسيدم:

"تو كرشنا را مي شناسي؟"...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 16:57  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

شش

 

پس از آن، هر روزِ سه شنبه ربابه را مي ديدم. وعده گاه مان، همان نزديك هاي آرامگاه شاهِ بُخارا مي بود. هر بار، همين كه ربابه چادريش را بر مي داشت، مي ديدم كه سراسرِ چهره اش مي خندد: لب هايش مي خنديدند، خال سبزرنگ پيشانيش مي خنديد، روي مُدَوَّر و گندميش مي خنديد، چشم هايش ـ آن دو دسته گلِ رنگارنگ ـ مي خنديدند. و من، بيدرنگ، رنج كُشندة انتظار يك هفته يي را فراموش ميكردم. و او، هربار، باهمان چهرة خندان و افسونگرش مي پرسيد: "دير منتظر ماندي؟" و من جواب مي دادم: "ني!"...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 16:53  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

هفت

 

يك شب كه ربابه را به سوي خانة شان همراهي مي كردم، همين كه نزديكِ خانة شان رسيديم، گفت: "امشب تو مهمان ما هستي!"

يك بار دلم فروريخت و بعد، به شدت تپيدن گرفت. پرسيدم: "به خانة تان بروم؟"

گفت: "ها... نمي خواهي مهمان ما باشي؟"

گفتم: ‌"خوب، چرا ني... مي خواهم!"

گفت: "پس برويم، ديگر!"

دروازه بسته بود. تك تك زد. يكي از آن بچه هاي نوجوان در را باز كرد و دوستانه با من دست داد. وارد خانه شديم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 16:49  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

هشت

 

روز سه شنبه، هنوز ساعتِ پنج نشده بود كه در برابر گور امير بخارا بودم. بعدتر، ربابه آمد.

رويش را كه باز كرد، ديدم كه در چهره اش حزن و اندوهي سايه انداخته است. مثل روزهاي ديگر، خندان و شادمانه به چشم هايم نديد. ديده گانش زمين را مي نگريستند. بر آن دو دسته گلِ رنگارنگ پردة غم افتاده بود. سخني نگفت. دريافتم كه چيزي، حادثه يي، رخ داده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 16:46  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

نُه

 روز پنج شنبه، دچار يكي از آن حالت هايي بودم كه گاهي براي هر كسي پيش مي آيد: شب آن روز دو جا مهمان بودم. عباس گفته بود كه به خاطر شيريني خوري برادرش، محفل شب نشيني برپا مي كند. جميل گفته بود كه آوازخواني به خانة شان مي آيد و مي خواند. من آرزو داشتم كه بروم پيش جميل و ساز بشنوم؛ امّا، عباس اصرار كرده بود كه حتماً به شب نشيني آنان بروم. گفته بود: "اگر نيايي، برادرم آزرده مي شود!"...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 16:35  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

رهنورد زریاب

 

ده

و حالا، پس از سي و پنج سال، ربابه برگشته است. بدون شيرين، بدون خسرو، بدون امير برگشته است. تنها برگشته است. آن هم در اين سرزمين بيگانه، در اين غربت سراي، به سراغ من آمده است. و چه خاموش و بي صدا آمده است. آن جا، كنار بسترم، روي زمين نشسته است. سرش را بر ساعدش گذاشته است. آرام آرام نفس مي كشد. شايد خوابيده است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 16:30  توسط ژکفر 

گلنار و آیینه

پايانِ ماجرا

 

عصر روز بود. هوا نه گرم بود و نه سرد. شايد ماهِ ثور بود. روي پله هاي مرمرين زيارت تميمِ انصار نشسته بودم. آسمان رنگ آبي شفاف داشت. دور و برم، مردم در رفت و آمد بودند. بعضي به درون زيارت مي رفتند و بعضي از زيارت بيرون مي آمدند. زايران، زير پله ها، كفش هاي شان را مي كشيدند و پا برهنه از پله ها بالا مي رفتند. انبوهي از كفش ها، زير پله ها پراگنده بودند. هرگونه كفشي به چشم مي خورد: كوچك، بزرگ، نو، كهنه، زنانه، مردانه، سياه، سفيد، خرمايي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/11/23ساعت 16:24  توسط ژکفر