رهنورد زریاب
هفت
يك شب كه ربابه را به سوي خانة شان همراهي مي كردم، همين كه نزديكِ خانة شان رسيديم، گفت: "امشب تو مهمان ما هستي!"
يك بار دلم فروريخت و بعد، به شدت تپيدن گرفت. پرسيدم: "به خانة تان بروم؟"
گفت: "ها... نمي خواهي مهمان ما باشي؟"
گفتم: "خوب، چرا ني... مي خواهم!"
گفت: "پس برويم، ديگر!"
دروازه بسته بود. تك تك زد. يكي از آن بچه هاي نوجوان در را باز كرد و دوستانه با من دست داد. وارد خانه شديم.
حويلي كوچكي بود. درميانة حويلي چاهي ديده مي شد كه با چرخ از آن آب مي كشيدند. چراغِ كمنوري كه بر ديوار آويزان بود، حويلي را اندكي روشن مي كرد. ما به رو به رو رفتيم. از كنارِ چاه گذشتيم. دو سه پله بالا رفتيم. دهليز كوچكي بود. بعد، باز هم از زينه ها بالا رفتيم و به طبقة دوم رسيديم. گشتيم به راست و داخل اتاقي شديم.
اتاق نسبتاً بزرگي بود. قالين زيبايي كفِ اتاق را پوشانيده بود. گِرداگِرد اتاق توشك هايي از مخملِ سُرخ انداخته بودند و بالشت هايي از همان پارچه و از همان رنگ، چيده شده بودند. سقف اتاق گچ كاري هاي زيبايي داشت. تاقچه ها نيز همه گچ كاري شده بودند. بر اين تاقچه ها، كاسه ها و پياله ها و چاينك هاي جانان و فغفور و قرمز زيبا و خوشرنگ جلوه مي فروختند و چشم ها را نوازش مي دادند. بوي خوشي در هـوا مـوج مي زد. در گوشه يي، از عود سوز ِكوچكي، دودِ آبي رنگي بر مي خاست و در فضا گُم مي شد. آن بوي خوش، از همين عودسوز مي برآمد.
ما كه وارد شديم، زن ميان سال و پسر نوجوان ديگر، در اتاق ايستاده بودند و لبخند زنان و صميمانه مرا استقبال كردند. زنِ ميان سال، آرام و مهربان گفت: "به خانة ما خوش آمدي!"
اين زن را هم در زيارت و هم در آن شبِ شش، در خانة خواهر الياس، ديده بودم. پيش از آن كه من بتوانم چيزي بگويم، زن ميان سال، در بالاي اتاق، جايي را نشانم داد وگفت: "بنشين... اين جا بنشين!" و بالشتي را پشت سرم جا به جا كرد كه بتوانم راحت تر تكيه كنم.
ربابه دو پسر نوجوان را معرفي كرد: "اين امير است و اين هم خسرو. اين نام ها را مادرم گذاشته است. هر دوي شان مي شوند اميرخسرو. خسرو طبله نواز ماست. امير هم هارمونيه مي زند و هم مي خواند. آواز خوبي دارد."
و بعد، زن ميانه سال را نشان داد: "اين هم خاله گك شيرينم. نامش شيرين است و ما مي گوييمش شيرين جان!"
زن، مشتاقانه و مهرآميز، به ربابه ديد و گفت: "پياده آمديد؟"
ربابه جواب داد: "ها، پياده."
خاله اش گفت: "پس خوب مانده شده ايد!"
من گفتم: "راه زيادي نبود."
شيرين گفت: "من هم كه جوان بودم، پياده به زيارت مي رفتم. عاشقان و عارفان و شاه شهيد هم مي رفتم. حالا ديگر نمي توانم. پاهايم توان رفتن ندارند."
به چهرة او چشم دوختم. در سيماي گندميش، نشانه هاي زيبايي گذشته را آشكار مي شد ديد.
ربابه گفت: "خاله شيرينم پير نيست. مرگ مادرم او را درهم شكست. در همين دو سال، برابر بيست سال پير شد. موهايش در همين دو سال خاكستري شدند."
شيرين ـ مثل آن كه گپ هاي ربابه را در هوا پس بزند ـ دستش را تكان داد و گفت: "همه چيز من گذشت و رفت... همه چيز!"
بعد، از من پرسيد: "خوب، تو از كجا هستي، پسرم؟ اين قسمت و تقدير را ببين كه چه كارهايي مي كند. خانة ما كجا و تو كجا!"
گفتم: "من در همين كابل تولد شده ام. امّا، پدرم از شهر ديگري به اين جا آمده است و مادرم هم از شهر ديگري. حالا، شاگرد سالِ دوم دانشگاه هستم... ادبيات مي خوانم."
شيرين به سويم مي ديد و ستايش آلود و مهر آميز لبخند مي زد: "چه خوب كتابي گپ مي زني!"
در نگاهش لطف و مهرباني مي جوشيد. در اين حال گفت: "آدم به اين گمان است كه كارهايش را خودش رو به راه مي سازد؛ امّا اين طور نيست. اين قسمت و تقدير است كه آدم را به اين سو و آن سو مي دواند."
بعد، به خسرو گفت: "سگرتم را بياور!"
خسرو برخاست. من سگرتي به او تعارف كردم. سگرت را گرفت. با همان نگاه هاي مهرآميز به چشم هايم نگريست: "تو هم سگرت مي كشي؟"
سگرتش را روشن كردم و گفتم: "ها..."
شيرين، دودي را كه در سينه فرو بُرده بود، بيرون كشيد و گفت: "آدمي به چيزي ضرورت دارد كه يك دم غمش را گُم كند."
باز هم دودي را كه در سينه فرو بُرده بود، بيرون آورد و افزود: "من پس از مرگ مادر ربابه به اين دود عادت كردم. آدم بسيار زود به اين دود عادت مي كند. آدم ها تاب غم را ندارند."
لختي خاموش ماند و بعد گفت: "مي فهمي، مي گويند كه در كوه هاي كشمير گياهي مي رويد و اين گياه دانه هايي دارد. وقتي كه آدم اين دانه ها را بخورد، در بيداري خواب مي بيند. كسي كه يك بار از اين دانه ها بخورد، ديگر به سختي مي تواند از اين دانه ها دل بكند. مي خواهد هميشه و پيهم از اين دانه ها بخورد و پُشت سرِ هم خواب ببيند. آن وقت، اين آدم آن قدر به اين خواب ها عادت مي كند و آن قدر به اين خواب ها دلبسته مي شود كه ديگر نمي تواند بيداري را تحمل كند. مي خواهد پيوسته خواب ببيند."
سگرتِ ديگري روشن كرد. به دودِ آبي رنگ آن نگريست و ادامه داد: "امّا اين خواب ها، با خواب هايي كه ما مي بينيم، فرق دارند. در اين خواب ها، آدم هرچه دلش بخواهد، همان چيز را در خواب مي بيند. در واقع، آدم به يك نوع زنده گي ديگر شروع مي كند. در اين زنده گي، همه چيز مطابق ميلِ اوست؛ ولي زنده گي او بسيار كوتاه مي شود؛ چون كه از خوردن و نوشيدن باز مي ماند و خيلي زود، همان طور كه خواب هاي خوش مي بيند، مي ميرد."
ربابه و دو پسر نوجوان به دهن شيرين چشم دوخته بودند. مجذوب گفته هاي او شده بودند. شيرين گفت: "اين آدم، در اين حال، مي تواند اراده كند كه خواب ببيند كه خواب مي بيند. در اين خواب دوم، بر خلافِ خواب اول، هيچ چيز به ميل و خواست آدم نيست. خواب ها خود شان مي آيند. هرچه آمد، مي آيد."
شيرين به سوي ربابه ديد و پرسيد: "همه چيز را تا اين جا فهميدي؟"
ربابه جواب داد: "ها، همه را فهميدم."
شيرين، يك لحظه درنگ كرد. لبخندش پُر رنگتر شد. دندان هاي سپيدش درخشيدند. و ادامه داد: "آن وقت، اين آدم مي تواند به قمار خطرناكي دست بزند؛ به يك قمارِ بسيار خطرناك. يعني اراده كند كه خواب ببيند كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند. آنچه در اين خواب سومي ديده مي شود، نه تنها مطابق ميل و خواست او نيست، بل، واقعيت هم دارد. يعني هر چيزي را كه در اين خواب سوم مي بيند، اين چيز، براستي هم تحقق مي يابد و واقع مي شود. اگر خواب هاي اول، به ارادة آدمي هستند، خواب هاي دوم و سوم، به ارادة او نيستند. اين خواب ها از جاي ديگري مي آيند؛ از يك جاي نامعلوم و اسرارآميز."
شيرين لبخند زنان از من پرسيد: " عجيب است... نيست؟"
من كه مَسحُور شده بودم، جواب دادم: "بسيار... حيرت آور است!"
شيرين دنبالة گپش را گرفت: "مي گويند پادشاهي از سرزمين ديگري كه آوازة اين گياه جادويي را شنيده بود، به كشمير آمد. اين پادشاه به همراهانش دستور داد كه يك هفته به او از اين دانه ها بدهند و پس از يك هفته بس كنند. همراهان پادشاه اطاعت كردند. پادشاه شروع كرد به خوردن آن دانه ها و خواب ديدن.
"يك هفته سپري شد و همراهان شاه از دادن دانه ها به او خود داري كردند؛ امّا پادشاه قاطعانه دستور داد كه يك هفتة ديگر هم از آن دانه ها به او بدهند. همراهان پادشاه، ناچار، فرمانش را اطاعت كردند. و او باز هم شروع كرد به خواب ديدن. هي خواب ديد و خواب ديد و خواب ديد. هر چيزي را كه مي خواست و آرزو داشت، در خواب ديد. پادشاه، در عالم خواب، به همه آرزوهايش دست يافت.
"در تمام اين مدت، همراهان شاه مي ديدند كه چهرة او از شادماني و خوشنودي شگفته است. شايد خواب مي ديد كه سراسر جهان را زير نگين خودش درآورده است. شايد خواب مي ديد كه همه مردمان روي زمين را مطيع و فرمانبردار خودش ساخته است. شايد خواب مي ديد كه همه گنج ها و گوهرهاي دنيا مال او شده اند.
"هفتة دوم كه به پايان رسيد، همراهان پادشاه باز هم دادن آن دانه ها را به او بس كردند؛ ولي پادشاه، اين بار، با زاري و التماس از آنان خواهش كرد كه يك هفتة ديگر هم از آن دانه ها به او بدهند. همراهان شاه باز هم اطاعت كردند و او بار ديگر شروع كرد به خواب ديدن. و اين بار، پادشاه دست به همان قمار خطرناك زد. يعني اراده كرد كه خواب ببيند كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند.
"حالا ديگر همراهانِ شاه مي ديدند كه او تكيده و تكيده تر مي شود. لاغر و استخواني شده مي رفت. رويش چين مي آورد و لباس هاي شاهانه در تنش كلاني مي كردند. پادشاه خواب مي ديد كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند. و امّا، هيچ كس نمي دانست كه او چه چيزهايي را در خواب مي بيند.
"و يك روز سحرگاهان، كه هنوز آفتاب نبرآمده بود، همراهانِ شاه فريادِ هولناكِ او را شنيدند. همه سراسيمه و شتابان به سوي خيمة او دويدند. در آن جا ديدند كه سينة شاه شگافته شده و او در خون غلتيده است. شاه مُرده بود. همه حيران ماندند كه چه كسي اين كار را كرده است؛ چون كه دَور و بَر آن خيمه، همه جا، پاسبانانِ وفادار پادشاه ايستاده بودند و پاسباني مي كردند.
"در آن نزديكي ها، جوگيي زنده گي مي كرد. همراهان شاه دست به دامان او زدند و خواستند كه در يافتن قاتل شاه كمك شان كند. آن جوگي گفت كه پادشاه اراده كرده بود كه خواب ببيند كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند. اگر خواب هاي اول و دوم واقعيت نداشتند، خواب سوم واقعي بود. يعني آن خوابي كه خواب ديد كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند، براستي هم اتفاق افتاد. شاه حتماً خواب ديده است كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند كه كسي با خنجري سينه اش را پاره مي كند. بدين صورت، سينه اش پاره شده است.
آن جوگي، همچنان گفت كه شناختن و به دست آوردن قاتل پادشاه امكان ندارد؛ زيرا او از جهان ناشناخته و مرموزي آمده بوده است. اين جهان ناشناخته و مرموز، از دسترس آدميان به دور است. كسي نمي تواند به اين جهان راه يابد.
"همراهان پادشاه در حيرت فرو رفتند و درماندند. بعد هم، ناچار جسد او را برداشتند و گريه كنان به سرزمينِ خود شان بُردند."
لب هاي شيرين از خندة خفيفي اندك باز شدند. چهره اش شِگِفت و در كناره هاي لب هايش، چين هاي دلپذيري پديد آمدند.
من گيچ و افسون شده بودم. قصة غريب و حيرت انگيزي بود. آدم را جادو مي كرد. پرسيدم: "آن جوگي چگونه دانست كه خواب پادشاه واقعاً به تحقق پيوسته بود؟"
شيرين گفت: "در آن جا، همه گان اين نكته را مي دانستند؛ زيرا سال ها پيش، در زمان مهاراجه گلاب سنگ، در آن جا زندانيي بود و مهاراجه مي خواست چند روز بعد او را بكشد. اين زنداني، در زندان از اين دانه ها پيدا كرد و خورد و اراده كرد كه خواب ببيند كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند. آن وقت، خواب ديد كه خواب مي بيند كه خواب مي بيند كه همچنان در زندان است و بايد چند روز بعد كشته شود. امّا، يك روز اسپ بالدارِ سپيدي پيشِ او مي آيد. او را از زندان بر مي دارد و به هوا مي برد. آن روز، همه كساني كه بيدار بودند، او را ديدند كه سوار يك اسپ بالدار است و در هوا پرواز مي كند. آن زنداني كه همه چيز را به زن و فرزندانش قصه كرده بود، با همان اسپ بالدار رفت و ناپديد شد. مي گويند كه به دنياي ناشناخته و اسرار آميز همان خواب ها رفت و ديگر هرگز برنگشت."
از شيرين پرسيدم: "شما هندوستان رفته ايد؟"
گفت: "ها، مادرِ ربابه كه زنده بود، هر دوي مان دو بار به زيارت نظام الدين اولياء رفتيم. خواجه معين الدين چشتي را هم زيارت كرديم."
بعد، از من پرسيد: "تو هم هندوستان رفته اي؟"
جواب دادم: "ني، نرفته ام."
گفت: "بايد بروي... سرزمين خوبي است!"
ربابه سوي من ديد و ذوقزده گفت: "يك روز من و تو يك جا مي رويم. درست است؟"
احساس خوشايندي دلم را انباشت. گفتم: "درست است."
شيرين سوي بچه ها ديد و لبخند زنان گفت: "شما هم بايد به زيارت حضرت اميرخسرو برويد. آخر شما هر دو كه اميرخسرو هستيد!"
بچه ها اميدوارانه گفتند: "ان شاء الله كه مي رويم!"
شيرين از من پرسيد: "تو كه اميرخسرو را مي شناسي، ها؟"
جواب دادم: "البته كه مي شناسم. من از اميرخسرو بسيار شعر خوانده ام. از او خوشم مي آيد. مريدِ نظام الدين اولياء بود."
شيرين شادمانه گفت: "آفرين... آفرين!"
بعد، سوي من اشاره كرد و به ربابه گفت: "تو اين بچه را از گشنه گي مي كشي؟"
گفتم: "من گرسنه نيستم."
ربابه گفت: "پيش از آن كه از خانه برايم، همه چيز را امّاده كرده ام. تاچند دقيقة ديگر نان تيار مي شود."
غذاي خوب و خوشمزه يي درست كرده بودند. خورشت ها همه تُند و تيز بودند و تُرشي و چَتني هم كيفي داشتند. ربابه گفت: "اين ترشي ها را خاله شيرينم انداخته است. هيچ كس مثل شيرين جان تُرشي خوب انداخته نمي تواند."
شيرين اصرار داشت كه بيشتر بخورم. گوشت را با دستش ريزه مي كرد و پيش من مي گذاشت كه بخورم. فكر مي كرد كه من يك كودك هستم. حتّا يكي دو بار خودش لقمه ها را در دهنم گذاشت. و من مهر و محبت را با تمام وجودم احساس مي كردم.
پس از نان، ربابه از شيرين خواست كه چيزي بخواند.
شيرين گفت: "نمي توانم... تو مي فهمي كه ديگر نمي توانم!"
امّا ربابه اصرار كرد. بچه ها هم اصرار كردند. من گفتم: "يك چيزي بخوانيد!"
خسرو هارمونيه را آورد و پيشِ روي شيرين گذاشت. شيرين شكوه آميز به او نگاه كرد. خسرو در جواب نگاه او، التماس آميز، گفت: "يك صدا... تنها يك صدا!"
شيرين بر هارمونيه دست كشيد ـ مثل اين كه نوازشش مي كرد ـ حالت حسرت آميزي داشت. به كسي مي مانست كه چيزِ عزيزي را گُم كرده باشد. آهسته و غمگنانه گفت: "پس از مرگ مادرِ ربابه، بارِ اول است كه به اين هارمونيه دست مي زنم."
به چشم هاي من نگريست. ديده گانش برق زدند. آرام آرام شروع به نواختن كرد. در اين حال، سگرتي بر لب داشت و لبخندي نيز. آن نشانه هاي زيبايي گذشته، در چهره اش آشكارتر شده بودند. هر قدر هارمونيه بيشتر سُر مي شد، شورِ جواني در او نمايانتر مي گشت. انگشت هايش ماهرانه روي شستي هاي هارمونيه مي دويدند. لحظاتي چند، نواخت و نواخت. فضاي اتاق پر از ساز شد. به نظرم آمد كه اين ساز بانقش هاي قالين و با كاسه هاي جانان و فغفور و قرمزي كه بر تاقچه ها چيده شده بودند، هماهنگي داشتند. نقش هاي قالين و كاسه هاي جانان و فغفور و قرمز، زيباتر و چشم نوازتر شدند. فضا سخت دل انگيز گشت. خسرو، تم تم تم، تم تم تم، طبله هايش را سُر مي كرد و با نگاه هاي مهرآلود شيرين را مي نگريست ـ انگار گمشده يي را يافته باشد. چهرة ربابه همچون تازه گلي خندان و شِگِفته شده بود. چشم هايش ميخنديدند و موج هاي رنگ مي پاشيدند. او هم عاشِقوار شيرين را نگاه مي كرد.
شيرين سگرتش را خاموش كرد. به ربابه نگريست. صدايش را صاف كرد. بعد، چشم هايش را بست و با لحن محزون و دلكشي آرام آرام خواند:
"آفـاق را گـرديده ام، مهر بـتان ورزيده ام
بسيارخوبان ديده ام، ليكن تو چيز ديگري
ليكن تو چيز ديگري...
ليكن تو چيز ديگري...
ليكن..."
سرفة سختي به او دست داد. نواختن را بس كرد. گوشة چادر زردوزيش را جلو دهن گرفت. چند بارِ ديگر سرفه كرد. بعد، ملامت گرانه گفت: " گفتم كه نمي توانم... گفتم كه نمي توانم! " و هارمونيه را بست.
همه خاموش بودند. فضاي اتاق شكست. كاسه هاي جانان و فغفور و قرمز اندوهگين شدند و از درخشيدن باز ماندند. گل هاي قالين هم رنگ باختند. خنده از لب و رخسار و چشم هاي ربابه ناپديد شد. دست هاي خسرو روي طبله ها بي حركت ماندند. امير با ديده گان نگران و غمناك شيرين را مي نگريست.
شيرين ـ مثل آن كه پوزش بخواهد ـ سوي من ديد. آهسته و شرميده گفت: "صدايم مي گيرد!"
گفتم: "دو سال مي شود كه نخوانده ايد. حالا اگر آواز تان مي گيرد، بيخي طبيعي است."
سگرتي روشن كرد و براي آن كه از سنگيني فضا بكاهد، گفت: "مادرِ مادرِ من كه گلنار نام داشت، بسيار خوب آواز مي خواند."
گفتم: "گلنار كه مادر ربابه بود. كس ديگري هم بود در شهر لكنهو!"
شيرين سوي ربابه ديد و بعد، از من پرسيد: "پس تو آن داستان گلنار را شنيده اي؟"
گفتم: "ها، اين داستان را از ربابه شنيده ام."
گفت: "درست است... امّا مادرِ مادرِ من هم گلنار نام داشت. او دخترِ دخترِ همان گلناري بود كه در شهر لكنهو زنده گي مي كرد و تو قصه اش را مي داني. اين مادرِ مادرِ من مي توانست با هر چيز آواز بخواند. او دو تا پياله را به دست مي گرفت و به هم مي زد: تنگ تنگ تنگ! و چنان صداهايي از اين پياله ها مي كشيد كه آدم را به رقص مي آورد. با صداي همان دو تا پياله مي خواند و همه را جادو مي كرد. وقتي پياله ها را به صدا در مي آورد، چيني هاي اتاق همه مست مي شدند و به صدا در مي آمدند: تنگ تنگ تنگ... و او در ميان همين صداها آواز مي خواند و چه آوازي داشت!"
من مَسحُور شده بودم. به نظرم مي آمد سال هاست كه در اين خانه زنده گي كرده ام. به نظرم مي آمد كه در همين خانه به جهان آمده ام. به نظرم مي آمد كه همه چيز اين اتاق را از هنگام تولد خودم مي شناخته ام. به نظرم مي آمد كه شيرين سال ها برايم قصه گفته است. به نظرم مي آمد كه خسرو و امير از كودكي با من بوده اند. به نظرم مي آمد از وقتي كه در دنيا چشم باز كرده بودم، ربابه با من بوده است.
شيرين گفت: "مادرِ مادرِ من كف بينِ خوبي هم بود."
بعد، به من گفت: "دست راستت را بده كه كف دستت را ببينم. من هم از كف بيني چيزهايي مي دانم."
دستم را به او دادم. ربابه مشتاقانه به او خيره شد كه چه مي گويد. شيرين بر كف دستم دست كشيد ـ مثل آن كه صاف و هموارش كند و گَرد و خاكي را از روي آن بزدايد. دست هايش گرم و مهربان بودند. دلم شد كه دست هايم براي هميشه در ميان آن دست هاي گرم و مهربان باشند.
شيرين، لختي بر كف دستم خيره شد. و بعد، ناگهان، در سيمايش ناراحتيي را خواندم. يك ناراحتي آميخته با شِگِفتي و تعجب بود. چهره اش براي يك لحظة كوتاه فشرده و منجمد گشت ـ مثل آن كه چيز تلخي را در دهان داشته باشد. بعد، سرش را تكان داد. چشم هايش را بست و تند تند گفت: "نمي شود... حالا نمي شود!" و در حالي كه چشم هايش همچنان بسته بودند، خاموش ماند.
ربابه پرسيد: "خوب، چيست شيرين جان... بگو؟"
شيرين چشم هايش را باز كرد و قاطعانه گفت: "نمي شود... گفتم كه حالا نمي شود!"
بعد، سوي من ديد و گفت: "پسركم، ناوقت شب است!"
دريافتم كه مي گويد ديگر بايد بروم. گفتم: "ها، بسيار دير شده است... بايد بروم."
دلتنگ برخاستم. آنان هم برخاستند. شيرين رويم را بوسيد. لب هايش گرم و مهربان و خوشايند بودند. نفسش را به رويم احساس كردم. دلم شد كه من هم او را ببوسم؛ امّا جرأت نكردم.
ربابه و دو برادرش تا دهنِ درِكوچه همراهيم كردند. وقتِ خدا حافظي، ربابه گفت: "اين جا خانة خودت است. هر وقت خواستي، بيا!"
گفتم: "مي دانم... مي دانم."
خسرو پرسيد: "نواختن سازي را بلد هستيد؟"
با نوعي خجلت جواب دادم: "ني... متأسفانه هيچ چيزي را ياد ندارم."
خسروگفت: " اگر مي خواهيد، من به شما طبله ياد مي دهم."
امير گفت: "من هارمونيه ياد مي دهم."
ربابه خنديد و با لحنِ شيطنت آميزي گفت: "من هم رقص يادت مي دهم!"
گفتم: "دلم مي شود كه همه را ياد بگيرم، همه را." و بعد، به ربابه گفتم: "سه شنبه، نزديكِ قبر امير بخارا هستم."
ديدم كه گفتن اين سخن در برابر خسرو و امير درست نبوده است. براي آن كه سخنم را ترميم كرده باشم، افزودم: "كه برويم زيارت."
ربابه گفت: "خوب است... مي آيم."
و من از خانه برآمدم. شب از نيمه گذشته بود. در روشني چراغِ سرِ دروازه، آن توله سگ سياه رنگ را ديدم كه به دنبالم مي آيد. كمي بزرگ شده بود. ايستادم. توله سگ هم ايستاد و با چشم هاي معصومانه اش به من خيره شد.
دست هاي خاليم را به او نشان دادم و گفتم: "چيزي ندارم كه به تو بدهم!"
و بعد، افزودم: "خوب، رفتيم ديگر!"
سگك دُمش را تكان داد. برگشت و زير ديوار، روي خاك دراز كشيد. در آسمان مستطيل شكل ـ كه از ميان ديوارهاي دو سوي كوچه نمودار بود ـ ستاره ها بل بل مي درخشيدند. هواي خنك پس از نيمه شب را احساس كردم و شنيدم كه مادرِ مادرِ شيرين، گلنار، پياله ها را به صدا در آورده بود: تنگ تنگ تنگ... و چيني هاي اتاق هم مستانه به صدا درآمده بودند: تنگ تنگ تنگ... و شيرين مي خواند:
"آفاق را گرديده ام، مهر بتان ورزيده ام..."
چه حالت خوشايند و لذت بخشي بود. لذتِ ناب و بيكراني را تجربه مي كردم. دلم آگنده از نشاط و شور زنده گي بود. به آسمان نظر كردم. باز هم ديدم كه از آسمانِ شب، سرمه و ستاره مي باريد.
