تبليغاتX
گلنار و آیینه
گلنار و آیینه 85/11/23 16:53

رهنورد زریاب

 

شش

 

پس از آن، هر روزِ سه شنبه ربابه را مي ديدم. وعده گاه مان، همان نزديك هاي آرامگاه شاهِ بُخارا مي بود. هر بار، همين كه ربابه چادريش را بر مي داشت، مي ديدم كه سراسرِ چهره اش مي خندد: لب هايش مي خنديدند، خال سبزرنگ پيشانيش مي خنديد، روي مُدَوَّر و گندميش مي خنديد، چشم هايش ـ آن دو دسته گلِ رنگارنگ ـ مي خنديدند. و من، بيدرنگ، رنج كُشندة انتظار يك هفته يي را فراموش ميكردم. و او، هربار، باهمان چهرة خندان و افسونگرش مي پرسيد: "دير منتظر ماندي؟" و من جواب مي دادم: "ني!"

و او باز هم مي پرسيد: "كدام سو برويم؟"

من مي گفتم: "هر سو كه دلِ تو بخواهد!"

آن وقت، آرام آرام به راه مي افتاديم و تميمِ انصار را زيارت مي كرديم. بعد، مي رفتيم سوي پنجة شاه يا سه اوغور يا به چشمة خضر. ربابه بيشتر خوشش مي آمد كه به چشمة خضر برويم و بزمِ دودكشان را از دور تماشا كنيم. حلقة آن دودكشان و آوازهاي پُركشِش و مستانة شان را دوست داشت:

"هو هو هو

بابه قُوي مَستان

دَورِ قبرت گلستان..."

ربابه حركت ها و صداهاي آنان را مي پسنديد. سخنان گسسته و غالباً بي معناي آنان، او را به نشاط مي آورد. خنده در چهرة گندمي و مُدَوَّرش گل مي كرد و دندان هاي مرواريدگونش برق مي زدند.

يك بار، در ميان آن دودكشان، مرد سالخورده يي را ديديم كه موهاي سر و ريشش يك سره سپيد شده بودند. پيرمرد برخاست و خميده خميده، امّا مستانه، به صورت نيم دايره يي چند قدمي برداشت و صدا زد:

"هو هو هو

بابه قُوي مَستان..."

ربابه ذوقزده و وجدآميز، بُلند بُلند گفت: "ببين... ببين... اين بابه گك مي خواهد برقصد. او مي خواهد برقصد؛ امّا ياد ندارد... بيچاره رقص ياد ندارد!"

براستي هم آن پيرمرد حركت هايي انجام مي داد كه نشانه هايي از رقص داشتند. مي خواست برقصد؛ ولي نمي توانست. شايد دست و پا و كمرش ياري نمي كردند. در نتيجه، آن آرمان، هواي يك رقصِ مستانه، در وجودش خاك مي شد و از هم مي پاشيد.

*     *     *

يك روز كه ربابه مانند هميشه پرسيد: " كدام سو برويم؟"

گفتم: "مي خواهي برويم پاركِ شهرِنو؟"

درنگي كرد ـ مثل اين كه دو دل بود ـ بعد گفت: "خوب است، برويم!"

تكسي گرفتيم و رفتيم. تقريباً هيچ يك از زنان و دختراني كه در پارك گردش مي كردند، چادري نداشت. به ربابه گفتم: "چرا چادريت را نمي كشي؟"

گفت: "همين طور خوب است."

گفتم: "رويت را كه باز كن."

با لحنِ جدي و قاطع گفت: "ني، نمي خواهم!"

در پارك، دَور و بَرِ مان، هرچيز بود: كچالو، شور نخود، بُولاني، پَكَورَه، شيريخ، چاي، كوكاكولا...

از ربابه پُرسيدم: "چيزي مي خوري؟"

گفت: "دلم مي شود پَكَورَه بخورم."

گفتم: "تو اين جا روي سبزه ها بنشين. من مي آورم."

گفت: "مُرچ و سِركه اش زياد باشد."

بشقاب را گرفت و بُرد زير چادريش و شروع كرد به خوردن. صحنة مضحكي بود. عده يي ما را با شِگِفتي مي نگريستند. بعضي هم با تمسخر به سوي ما مي ديدند.

دوستان و آشناياني هم مي گذشتند و لبخندزنان دست تكان مي دادند. و ربابه، هربار، با كنجكاوي مي پرسيد: "اين كي بود؟"

و من جواب مي دادم: "يك دوست... يك آشنا!"

احساس مي كردم كه ناراحت است. پَكَورَه را كه تمام كرد، پرسيدم: "مي خواهي از اين جا برويم؟"

شادمانه و شتابزده جواب داد: "ها!"

رفتيم و در كوچه هاي شهرِنو به گردش پرداختيم. كوچه ها غالباً خلوت بودند. با اين هم، ربابه جلوِ چادريش را بُلند نكرد. همان گونه با روي پوشيده راه مي رفت.

آن روز تصميم گرفتيم كه ديگر به اين جا نياييم. پس از آن، هميشه مي رفتيم به همان سرِ قبرها، پنجة شاه، سه اوغور، زيارت تميم، چشمة خضر.

پسانترها، ربابه آواز دودكشانِ چشمة خضر را بسيار خوب تقليد مي كرد:

"هو هو هو

بابه قُوي مستان

دَور قبرت گلستان..."

و خندة شيريني را سر مي داد. لب هاي گوشتالويش مي خنديدند، خال سبزرنگِ پيشانيش مي خنديد، روي گِرد و گندميش مي خنديد، چشم هايش ـ كه به دو دسته گلِ رنگارنگ مي ماندند ـ نيز مي خنديدند. آن وقت، لذتي ناب و وصف ناشدني دلم را مي انباشت. خودم را سبك و بي نياز از همه چيز دنيا احساس مي كردم. مي خواستم كه ربابه تا ابد همين طور بخندد و من تا ابد چهرة شادش را ببينم و موج دل نشين خنده اش را بشنوم.

 

تنظیم شده توسط ژکفر | موضوع: | لینک ثابت